|
شنبه 29 / 10 / 1390برچسب:, :: 3:46 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
فصل آرزوهایمان که گذشت ، فصل درد و آه ، فصل سرد مرگ خاطره هاست !! کوچ پرستوهای مهاجر ، کوچ اندیشه ها ، برکه ای عشق خاموش ، سجاده ها بی مهر ، قامت خشک یه برگ سبز ، جدار ریشه های افکارم ترکیده ؛ خالی اسم توست !! سرباز استقامت قلبم ، بید استوار دلم تویی ، بیا و پاسدار لحضه های غربتم باش . بیا که مرداب گونه هایم دلتنگ قایق عشق توست ... مبادا گمان کنی که بی تو بر من سهل است ، نه !مبادا بوی شهر برداری و مرغزار کودکی هایت را فراموش کنی و همنشین کرکسان شی ؟!!نکند بری و بر جاده های سنگی غرب ، نعل بپو شانندت !! که ما آشیان خویش بنا نهاده ایم . پس کجایی و چرا نمی آیی ؟ چرا چادر شب پوشیدی ؟! هنوز که وقت خوابمان نیست !! نکند فرش دلم را آتش آش محبت خود کردی و سیب دلم را به دست کودکی هایت سپردی ؟!! نه ! هرگز بر این حرف نخواهم نشست، خواهم ماند و خواهم رست ، نارنج امید را . بگو کی خواهی برگشت ؟! نکند که غروبت ، بوی نارنجم ندهد ، نکند که های و هوی نگاهایم به قلبت نرسند!! تو اگر رفتی وصال را تا همیشه خواهم شکست و موی سپیدم را حجله قبر عشق تو خواهم کرد ! میدانستم شب بوهایم غنچه تو را هرگز نخواهند رست ، میدانستم که پائیز فصل نارنج نیست ، میدانستم که خواهی رفت ! پس میدانم که خواهم مرد و بر سنگ قبرم خواهی نوشت ای عشق بر گل نشسته ، خفته ای در خاک محبت ،! تا کی در زندان من خواهی سوخت !! 1:00 1386/05/07 موسوی
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |